تبليغاتX
گزیر
 
گزیر
 
 
ای دریغ/ که فقر/ چه به آسانی احتضار فضیلت است/ به هنگامی که تو را از بودن و ماندن گزیر نیست.
 
 

چشمانم درست می بینند. من می دانم که چشمانم درست می بینند. اما تصویری که در مغزم منعکس می کنند تار است. انگار آبشار دائمی اشکی در پس آن ها سیال است که می خواهد تصویر روزهایم تار ثبت شود.

پر از ترسم از این روزها که در گذرند...

مغز و جمجمه ام سالم اند. من می دانم که سالم اند، اما با هر قدم که بر می دارم دردی پیچک وار بر تمام نورون های مغزم می خزد. دردی که قدم هایم را لرزان می سازد و شانه هایم را خمیده.

فشار این گذر مرا له می کند...

این روزها را که نمی شود نگذرانم اما ای کاش، عینکی بود تا آن را پس چشمانم می گذاشتم که دیگر تار نبینند، و عصایی که آن را تکیه گاه ستون فقراتم کنم تا درد سرم مرا زمین نزند.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 13:49  توسط بنفشه  | 
 

۱:۳۰: کامپیوترم را خاموش می کنم، به آشپزخانه می روم تا این قرص لعنتی قبل از خواب را بخورم؛ تلنبار ظرف های شام دارد خودنمایی میکند، ارزش روشن کردن ماشین ظرف شویی را ندارند. باید بشورمشان. بودنشان، مادر را -نزدیک صبح که به خانه بر می گردد- ناراحت می کند. از پنجره ی پشت سینک بیرون را نگاه می کنم. این چراغ های جدید، زرد بودنشان را نارنجی نمایان می کنند؛ تصویر آتش بین درخت های حیاط!

۱:۴۰: دست هایم را می شویم، لیوانی که تازه شسته ام را آب می کنم، قرص را به انگیزه ی آن می خورم. می لرزم، هوای خانه سرد است، می روم کولر اتاق خواهرم را خاموش می کنم. چراغ های آشپزخانه و هال را هم خاموش میکنم. وارد اتاقم می شوم. در را پشت سرم می بندم. جلوی آینه می ایستم. از پس چهره ام، صرت های دیگری هم می بینم. تنها نیستم. موهایم را شانه می کنم و از دو طرف می بافم. به صورت و دست هایم کرم می مالم. به سمت کمد لباس می روم. لباس خواب می پوشم. پشت میز میشینم. stick هایی را که از صبح به میز و دیوار پشتش زده امُ دوره میکنم؛ امروز هم به نگار زنگ نزدم، stick اش باقی می ماند. ساعت پرواز آذین را پرسیده ام، stick اش در دستم مچاله شده. جواب sms گرامیان را داده ام. کفش هایم را بیرون گذاشته ام تا عصمت خانم فردا که می آید آن ها را بشوید. اصطلاح burst out laughing را که امروز اتفاقی دیدم دوره میکنم....

۱:۵۰: به تقویمم نگاه می کنم. فردا تولد هیچ کدام از دوستانم نیست. دفتر خاطراتم را باز میکنم؛ دارم مینویسم؛ پرسش این که خوبی بی مورد است...

۲:۱۵: دفتر را می بندم، یادم می آید که قرار است آن شعر را از روی حافظه ی mobile ام به کاغذ نوشته بدل کنم؛ وقتی می گویم بنفشه، تو را گفته ام... . با روان نویس بنفش می نویسم. برگه ی A4 را با چسب نواری به دیوار پشت میز می چسبانم.مجله ی ۲۴ شهریور را از زیر دستم بر می دارم، روزهای کمی تا پایان شهریور ماه مانده و من هنوز آن را کامل نخوانده ام. book mark اش را در می آورم...

۲:۵۴: خوابم می آید. یک برگه ی stick بزرگ از کشوی میز در می آورم و روی آن می نویسم "شب دیر خوابیده ام" و به پشت در اتاق می چسبانم که صبح زود بیدارم نکنند. کتاب "پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" ریچارد براتیگان را از کنار قفسه کتاب ها بر میدارم، چنجره ی اتاق را باز می کنم، روی روتختی تخت دراز می کشم...

۳:۰۵: هنوز به صفحه ی 5 نرسیده ام که احساس می کنم چشمانم دیگر باز نمی مانند. کتاب را روی پاتختی بغل دستم می گذارم و چراغ را خاموش می کنم. mobile را از بالای سرم بر می دارم. sms های امروز را دوره می کنم. دوستانم را. تنها نبودنم را.

۳:۱۶ : هوا شناسی htc را برای فردا چک می کنم.

۳:۱۸: alarm clock را روی ۱۰ تنظیم میکنم و گوشی را بالای سرم می گذارم.
چقدر هوا گرم شده!
چقدر خانه ساکت است، امشب حتی تختم هم جیر جیر نمی کند.
چقدر تنهایم. اشک هایم که از ساعت ۱:۳۰ در حالت "آماده باش" به سر می برند به بیرون از زندان چشم هجوم می آورند.

؟؟:؟؟ نباید گریه کنم...

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 22:13  توسط بنفشه  | 
 

بوی خاک روی پوشال های نم کشیده ی کولر آبی که از دریچه ی اتاقم در این جا پخش میشود...

ساعت ها غرقه ی زندگی شخصیت های رمانی قدیمی بودن. شاد و گریان جلو تر از آن ها، زمان حال را از یاد بردن.

بوی تابستان می آید. بوی گذشته. بویی آشنا.

این بار از درون می بینمشان، اسکارلت اوهاراهایی که باد را نمی خواهند، تا دنیایشان را با خود نبرد. -باد را به سخره گرفتن-. و اشلی ویلکزهایی که بر باد رفته ها را بر باد نرفته می خواهند؛ -در رویایی بر باد رفته زنده گی-.

بوی تابستان می آید. بوی گذشته. بویی آشنا.

پشت این میز، در این اتاق غریبه -که روزها حتی برای ساعتی هم یارای حضور در آن را ندارم- درد می کشم از بر باد رفتن آنچه که آن روزها می ساختم...

کتاب ها حافظه دارند، هر تک واژه، افکار آن روزهارا بازگو ام می کند.

اگر این ذهن سامانی پذیرد....

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 21:33  توسط بنفشه  | 
 

این ها همان زخم هایی هستند که مانند خوره روح تو را می خورند و تو زمانی خود را می یابی که جز یک روح نخ نما ، از بودنت چیزی نیست. تو در راستای یافتن بودنت –رفو کردن آن روح- می خواهی که به گذشته باز گردی، تو تلاش می کنی که در گذشته ات بار دیگر زندگی کنی، ای کاش می توانستی این نازک نخ های باقی مانده ی وصل کننده ی روحت به زمان حال ببری و از حصار حال به سوی گذشته رها شوی...

این روز ها دائما صداهای شما در ذهنم با من حرف می زنند، پلک هایم را که می بندم با شما هستم و در اینجا که نشسته ام ، دور تا دورم شما را می بینم ، روی نیمکت های پارک، وسط چمن ها و حتی روی لبه ی حوض...

تو، این حال را با افرادی به سر می کنی که دنیای واقعی تو را فرضی و مجازی می پندارند، در حالی که تو هر لحظه که بخواهی می توانی واقعیات دنیایت را لمس کنی. می ترسی که این اطرافیان دور "تو بودن"ت را از تو بدزدند. تو نمی خواهی که هیچ شوی و این بر روح تو زخم می زند. ای کاش آموخته بودی که "تو" را زندگی کنی.

همه ی این سال ها بودن شما "من" را زندگی می کرد، وقتی که از شما رفتم ، من برای نفس کشیدن هم نیاز به آموزش داشتم و وقتی که برای رفع نیاز هایم به هر دوری ، نزدیک شدم، دنیای آنان "من" را زندگی کرد.

بیش از این دنیای آن ها را نمی خواهم،

دیگر نمی خواهم که از ندیدن بودنتان بترسم...

می خواهم یاد بگیرم که این بار من را به تنهایی زندگی کنم...

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:30  توسط بنفشه  | 
اگر چه درد رستن و ریشه کردن با من است و هراس بی بار و بری

در این گلخن مغموم

پای در جای

چنانم

که مازوی پیر

بندی دره تنگ...

                                                         -شاملو-

 

اینجا آغاز است،

دستانم می لرزند،

اگر بتوانند این لحظات را نگه دارند...

باید که این لحظات فراموش نشوند...

 

نیازی برای نوشتن،

شاید که این ذهن سامانی پذیرد

و این قلب...

 

باز می گردم تا با شما بگویم،

تمام این شب ها، "ماه" را ندیده ام، با "ماه" نبوده ام، بی وفایم،

که با شما گفته بودم،

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا صبح    سخن با ماه می گویم، پری در خواب می بینم

 

نمی خواهم بیش از این "هستنم" را فنا سازم...

مرا به "بنفشه بودن" نیاز است...

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 7:37  توسط بنفشه  | 
 

 و بار دگر خداحافظی...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 11:32  توسط بنفشه  | 
 

نفرین بر آنانی که تو بودن تو را از تو می دزدند و در پس آن، تو با هیچ بودنت از آنان تنها می شوی.

خسته ام که هرچه انجام داده ام، برآوردش نارضایتی انسان های همراهم است و هیهات که برای من در انجام داده هایم تنها آرامش آنان برتر بود.

دلم خون است از بی رحمی این پست مکان.

گلویم درد گرفته است از آماس کردن فریادهای فروخورده ام.

و این نیز بگذرد... .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 15:30  توسط بنفشه  | 
 

         اگر امروز آن دستشویی بان لرزان خندان پیر پارک را نمی دیدم که در جلوی در کتابخانه التماس می کرد که به او کتابی دهند تا بخواند، و کتاب هرچه که بود برای او فرقی نمی کرد؛

اگر امروز چشمانش را اشک ناک نمیدیم؛

اگر امروز او را نمی دیدم؛

اگر امروز؛

اگر...

کتابی به او ندادند، او فرم درخواست عضویت کتابخانه را تکمیل نکرده است.

 

پ.ن. لحن صدای او که می گفت "از کهنه هاش بهم بدین" از یادم خارج نمی شود.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 16:1  توسط بنفشه  | 
 

  از الان هم وقتی به تموم شدن این سال ها فکر می کنم دل تنگشون می شم. به روزی که دیگه مریم کنارم نباشه که به خاطر خوب درس خوندن بهمون پاستیل جایزه بده، یا یاسمن که به خاطر ساکت بودن سر کلاس، خودکار رنگی. دل تنگ می شه واسه وول خوردن های ناشی از لذت صبا کنارم، موقع یاد گرفتن و فهمیدن هر مطلب جدیدی. وول خوردنی که منو یاد همین حرکت نگین میندازه. دلم تنگ میشه وقتی به این فکر می کنم که سارا شعری بنویسه و نتونه بدش به من که بخونمش یا گلنوش بره پینگ پنگ بازی کنه و من این طرف میز نباشم. تازه بیشتر از این ها دلم واسه عقاید زهرا و بحثامون تنگ می شه که هیچ وقت به هیچ جا نمی رسن. دلم واسه والیبال دوست داشتن مرضیه تنگ می شه، دوست داشتنی که منو یاد سال های شاد راهنمایی میندازه. دلم واسه مدرسه تنگ می شه، حیاطش، راهروهاش، کلاس ها و آدماش.

 

پ.ن. نمی دونستم خانم بهرامی رو کجای اینجا باید بنویسم.

پ.ن۲. so where the hell this lonleyness is came from? i cant understand it

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 16:10  توسط بنفشه  | 
 

  تو برای بیان تفاوت بین موسیقی شعر و موسیقی در ساز، از واژه ی پیوستگی در نواختن ساز استفاده کردی و گفتی که این پیوستگی در لغات منتخب شعر به سختی پیدا می شوند و من هنوز هم  در حال فکر کردن به این هستم که چه واژه ی به جایی.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 11:21  توسط بنفشه  | 
 
  بالا